![]() |
![]() |
|
| hate isn,t enough to describe me |
|
و ادبیاتی که مرد...
ادبیات..هنر..علم..عشق و حتی انسانیت.... میتونی این روزا واسه اینا مفهومی پیدا کنی؟ دهانت را می بویند شاید فقط حرف زده باشی... این روزها، روزهای تنهایی در تاریک ترین قسمت حیاط خلوت زندگیمه ...اما شاید بشه بازم ...شاید... بعد از ماهها که حرفی برای گفتن نمونده بود،آمدم که تنها تورو صدا بزنم،بگم که هنوز خفه نشدم...
توضیح: این شعرها گزیده ای است از آنچه که در این ا سال وچند ماه دوری از فضای مجازی نگاشته شده است و ترتیب زمانی رعایت نشده است.
1.
این فریاد نیچه است یا لباس زیر آن بدکاره
که چنین غمگین مرا به هپروت برده است..
اتفاقی چنین گس
ازکشیدن سیگاری
در کلبه ی سیاه زمستان هم رنگین تر است...
و این منم دوباره
زیر چکمه های هستی
نفس نفس می زند
و زرتشت این چنین مرد...... ...........................................................................................
2.
دست هایی به زمین چنگ می زنند
برای رها ساختن
نفس هایی بدون حفاظ
زیر تکه های هویت جا مانده...
برای نجات وجدان های کرم خورده
به آواز کولی باید دل سپرد...
به پرتگاه قدم هایت که می رسی
دهانت را نبند
شاید هنوز برای پروازت زود باشد. ......................................................................................... 3.
شکلی از فاجعه می شوی
راه که می روی روی پیاده روی تنهایی ام...
به جان خاطرات گم شده ام قسم
این انعکاس را هم که نبینم
هنوز یاد بلور های صبحگاهی ات را
حصاری از حادثه های صبحگاهی گرفته...
نگاه کن
این خط به خاطر تو در هم پیچید
زمزمه ی بیگاهی ات را به خاطر بیاور
به جان...
قسم... .........................................................................................
4.
میان پارادوکس دو جسم
من میله های به هم آویخته ام
که از حلقه های نمایش مجازی ام
به زمین فرو می ریزد
پرده ها
صحنه
این صدای صامت...
پرده ی میانی نمایش را
می خواهم طرحی از هوشیاری های یک مرد بکشم
تا شروعی شود برای چرخش دوباره نگاتیو
یا فقط حرکت موازی دو حلقه ........................................................................................................................................
5.
این دیوار ها...
این دیوار ها
روی لب های خستگی ام آوار می شوند
رویا نیست
این تنهایی ام است
که از رگ هایم ضربان می زند
حلقه ی لبانم است که این گره را محکمتر می فشارد...
شاید نباید گریخت
این التماس آخرین پنجره است
که روی آوازم بسته می شود
جریان لطیف سنگ را
روی نخاع قلبم احساس می کنم
به شریان حواس دو گانه ام می پیوندم...
من
دیوار
من...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 20:49 توسط مسعود پودینه |
|
|
یاس فلسفی...نیهیلیسم…گشادی و…میتونه دلایلی باشه که
باعث بشه یه آدم هیچ انگیزه ای واسه هیچ کاری نداشته
باشه.اونقدر همه چیز تکراری و خسته کننده باشه که
واسه چیزایی هم که علاقه داری نتونی وقت بذاری.
بگذریم…گفتن این حرف باز میشه تکرار و تکرار هم
که....
فارغ از همه چیز می خوام بنویسم...شاید…شاید هم که
هیچی!
با یکی از هذیان هایم که متاسفانه شبیه اشعار موزون
اساتید گرام در اومده برگشتم.البته دوستان بایدعذر خواهی منو پذیرا باشند
چون که این شعر کاملا از لحاظ وزن و قافیه و بالا و
پایین و همه جا مشکل داره! اما یه حسی بود که می گفت
اینجوری بنویسم...این کار یه کم قدیمیه شعرای جدیدم تو
دسترس نیست پیدا شد برمیگردم.این شما و این……
ابر تیره…یک حس خوب…سردی دامن
من و تو…انفجار گرم..…پوسیدن واژن
به همین بهانه هم که پا از کمر نکشم
درد ظریفی است.. تو را به من..تجاوز کردن
براده می شوم روی نرمی پنجه هایت
از من که بد نمی شوی..چرا چرا من؟
آهسته می شوی..تند میروی روی عصبهایم
طاقتم گندید.…دندان باکره ات را بکن
تا از تو مردم نمک را زخم نریز
این لجاجت پوچ را…بس کن…گند نزن
از من سیر می کنی..دنده..تک تک رگهایم
به خط که نمی رسی...رحم...به این لجن
چقدر تا تو مانده...تا تو...تا نفرتت
از همین هم ساده میگذری...شرم...دهن
شک مانده..تردید..انتهای نقطه چین را
بگیر ...بپوش...رسیدی...لزجی کفن
این می ماند..آن می رود..این می میرد
جسدم...جسدت...تکه ای از سه بدن
نطفه ام را بالا بیاور..آخر خط..برهنگی اینجاست
روی من.....استفراغت را......مک بزن
به آنجایم رسید...به جسدهایمان قسم
بدم آمد...از تو...از من.....از زن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 22:31 توسط مسعود پودینه |
|
|
عید تو راهه...بوی گهش داره میاد..خوشحالی مگه نه؟
با خودت میگی سال جددید میاد و میخوای همه چیز رو بترکونی اما آخرش میبینی....هیچی!...همه چیز همون کثافتی که بودن هستن و ....حوصله فحش دادن ندارم...اینم عیدی های من:
۱. از دندانهایم بالاتر نمی کشمت ناله هایت لای انگشتانم می پوسد دنده هایت را به من بسپار آخرین التماست را هم... سرد می شوی سایه ات را به من می گشایی سرت را به زمین زیر پنجه هایم مینویسی تا ابد..نه..نه.. روی سینه کش دستهایی که دیروز می گریست می مانی...می چکی از تمام رنگهایی که با تو نوشتم خودت را می شوری زیر لباس تا نزده ای که تورا گرفته می نشینی... از توئی که به قتل رسیدی با پای نم گرفته ی این شاعر بد همین می ماند یک تکه از لبانت....
۲.
تاک...تیک تاک...تیک نبض می شاشد آخرین بوسه های یک محکوم به قتل بر آلتش... سرش را روی چشمانش میگذارد انگشت وسط دیگری به خودش... جلق برای لاشه ای که با پرده زنده ماند ته مانده ی مدفوع زیر زبانش گیر کرده تلاش آهنگینی برای لمس دوباره خاطرات... دندان هایش برای بوی تازه آدمیزاد می چکد حسرت برای ریختن آبش روی جسد... تاک..تیک تاک...تیک ۱۳ دقیقه به اجرای حکم تجاوز به حلقه دار آخرین امید زندگی تاک...تاک...تاک....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:48 توسط مسعود پودینه |
|
|
نیستم.....خیلی وقته که نیستم....ای کاش هیچوقت نبودم و چشمم به دنیای لجنتون نمی افتاد.... حالم از همتون به هم می خوره .از همه شماهایی که مثلا آدمید اما هیچی نیستید بجز یه مشت کثافت.... قصد نداشتم دوباره این سگدونی رو به روز کنم... اما یه چیزی مثل زالو به وجودم افتاده..... فقط خواستم بگم زنده ام و هنوز هم مثل یه سگ دارم جون میدم با چند سگنوشته که از ذهن بیمار و مادر جند....من مثل خون موقع پریود بیرون اومده به روزم:
ته نشین میشود... آخرین حضور بی شرمانه بشر در باتلاق انسانیت این شروع پایان ناله ی کودکیست که روحش را به مین زمینی فروخت چه شکوهی!...چه عظمتی!.. این حرامزاده ها فرزندان شیطان نه توله های آدمند وای!...چه خلقتی!... بگیر مال توست این فاحشه خانه از امروز مال توست نطفه ی غمگین هوسبازی ............................................. ۲.
سرم را رنده میکنم با کمی گوشت اضافه تو می ریزی زمین... با یه کاسه آب با قاشقی که از استخوانت برای هم زدن خونت تراشیده ام با هیجانی که ازآخرین هم آغوشی تو روی دندانم مانده تو را خواهم خورد..... ................................... تو از آخر انگشت من آمدی نسخه ی بی شماره ی اهورا آمدی تا خواب خونی مرا خط خطی کنی.... روی آستینم بچرخ تو هنوز صدای خش خش دست های پاره ی مرا نشنیدی روی سقف بی وجود سقوطم بشین بیشتر بخند بیشتر بمیر آه...تو باز مرا به چاقویی که با لبانت برای بودنم تیزکردی می فشاری آه...چه زیبا میزنی ببین این گلوهم پریود شده هذیان می گوید تو از انتهای خواب من آمدی... تو.... .......................................
چشمانش بوی لالایی میداد وقتی برای لقمه نانی کم سو تر شده بود کارتون های درد چه بی رحم شومینه ی این دستهای شرم میشود حصیر سنگی آخرین بازمانده تاراج عاطفه.... روی دیوار های تهی یادگاری مینویسد هیچ وقت هیچ کجا آدم ندیده است..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 1:47 توسط مسعود پودینه |
|
|
سلام دوستان ...دوباره به روز شدم باز هم با همان
فضاهای قبلی...واسه من سخته جور دیگه ای بگم
من همینم....
رگهایم را دار زده ام رقصی از خون پرپاست نفرت به سلاخی نشسته .... و تابوت به اوج میبرد زخم های رام نشده را |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:43 توسط مسعود پودینه |
|
|
نزدیک نشوید
جاده ی انسانیت در دست تعمیر است .....حرامزاده ها مشغول به کارند با بمب حفر با خون فرش با جسد آسفالت میکنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:34 توسط مسعود پودینه |
|
|
حجمی از سیاهی
خشکاند جسم یخ زده را.... همچون سکوتی در تباهی دیواری از زهدان های گندیده تجاوز به یک مرده همخوابگی با سگ..... بران پایان هرزه ات را
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 15:18 توسط مسعود پودینه |
|
|
احساس تلخی در ناخن هایم
رنجی به تازگی درد میخراشم ذهنم را..... در شایدهای دور هنوز هم می شود با کاغذ شاهرگ را زد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 10:40 توسط مسعود پودینه |
|
|
هنوز اینجا هستم آبستن به طناب بر چهار پایه ای از نفرت جایی میان من و من حسرت....پوسیدن جسم...روح....من رحم...جفت...زن به ابتدای مسخ می رسیم درتکاپوی ذهن بشر و اما من..... هنوز اینجا نیستم آویزان...سرد... در فضایی از نبودن ها |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 23:25 توسط مسعود پودینه |
|
|
انسانیت استعفاء دادم ... از انسانیت دیگر مردار نیستم بیندیش.... مثل تو نیستم خیانت نمی کنم بمیر..... کثافت نیستم کسی را نمی ازارم مثل تو نیستم انسان نیستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 23:22 توسط مسعود پودینه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مرداد 1387 اسفند 1386 مرداد 1386 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| پیوندها |
|
سید مهدی موسوی فاطمه اختصاری North \M/ World inflames cannibal corpse mudvayne sixfeetunder اشعار متال امیر بهرام خسروی |
|
RSS
|